سفارش تبلیغ
صبا ویژن

باقر نیوز


قرآن
نهج البلاغه
صحیفه سجادیّه
دفتر حفظ و نشر
دفتر مقام معظم رهبری
قوه قضائیه
شورای نگهبان
مجلس شورای اسلامی
ریاست جمهوری
بلاگفا
ایرنیک
مشخصات دامنه ها
قاسم روانبخش
کیهان
پرتو سخن
طنز دکتر سلام
قانون اساسی
وبلاگ اصولگرا
چمیل ایران
خبرگزاری فارس
بی باک
رجانیوز
یزد رسا
یزد امروز
یزد فردا
بسیج پیشکسوتان
ساعت و تقویم
خبرگزاری تقریب
یزد بانو
سردار خیبر
آثار آیت الله مصباح یزدی
گوگل
پارسی جو
کلوپ
فیس نما
سایت پیوندها
اظهار نامه مالیات بر ارزش افزوده
فتن
سمن
توفان
گلچینه
تامین اجتماعی نیروهای مسلح
لیست بیمه
فیش حقوق
سایت محمد صالح جوکار
وطن امروز
تریبون
مرابطون
فیروزی
راز قطعنامه
نهم دی
شبکه اصلاع رسانی دانا
افسران جوان
یزد آوا
خوانده شده ها
اطلاع رسانی پرونده قضایی
برج نیوز
میبد ما
نشریه خط حزب الله
صراط نیوز
عصر سیاست
خبرگزاری تسنیم
وبسایت کریمی قدوسی
ثبت نام زائران پیاده اربعین
نسیم آنلاین
تقویم نجومی
مسافت یاب
نتایج آزمون فنی حرفه ای
سید ابراهیم رئیسی
پیشگامان
صدا و سیما
سازمان امور مالیاتی
بنیاد ملی نخبگان
ثبت اختراع
راه راستی گفتگو با...
پارس دهملا
ایتا
ایران معاصر
بانک جامع اطلاعاتی صهیونیسم
سینما مارکت
ایتا
بازتاب برنا
مرکز مالکیت معنوی
سامانه ثنا
سامانه بام بانک ملی

استقرار در پادگان سنندج و فراگیری آموزشهای نظامی
     مشاهده شهر سنندج که یاد آور دلاور مردیهای برادران سپاه و بسیج بود برایمان جالب بود زیرا این شهر با خیانت لیبرالهای حاکم در دولت بازرگان و با اصرار برخروج سپاه از این شهر به دست ضد انقلاب افتاد و سپس با شهدای بسیاری مجدداً باز پس گرفته شد. چند روزی در پادگان سنندج به فراگیری آموزشهای نظامی گذراندیم. آموزشهایی از قبیل رزم انفرادی که مربی مربوطه بعضی از فنون را از قبیل چگونگی دستگیر کردن دشمن در سالن به ما یاد می داد و می گفت اینها را به همه آموزش نمی دهیم و به افراد خاص تعلیم می دهیم که علت مهم بودن آن برای ما مشخص نشد. یکی دیگر از برنامه ها پرش از خودرو بود و مربی مربوطه ادعای پرش با سرعت 70 کیلومتر داشت و ما را که با سرعت نزدیک به 30 الی 40 کیلومتر می پراند معمولاً بچه ها زمین می خوردند. با اصرار برادران قرار شد وی با سرعت 50 کیلومتر بپرد ولی مطلبی به راننده گفت و وی با سرعتی حدود 30 کیلومتر بیشتر نرفت اما هنگام پریدن چنان این مربی به زمین خورد که گویی اصلاً این سالها پرش از خودرو نداشته و بچه ها خندیدند. وی برای زمین خوردنش بهانه ای درست کرد که برادران گفتند یکبار دیگر بپرد و او قبول نکرد. یکی دیگر از آموزشها تخریب بود بعد از کلاس نیم پوند تی ان تی را با تعدادی چاشنی ساده و الکتریکی و فتیله که به کلاس آورده شده بود را باید منفجر می کردند. بچه ها می گفتند یک چاشنی و مقداری فتیله کافی است چرا بقیه چاشنی ها و فتیله اضافی را منفجر می کنید!؟ مربی می گفت انبار دیگر اینها را قبول نمی کند. خلاصه برای انفجار نیم پوند تی ان تی مسافت زیادی را رفتیم تا به میدان تیر رسیدیم و در فاصله یکصد متری تی ان تی آماده انفجار شد و ما در پشت خاکریز حالت درازکش بودیم تا انفجار صورت گرفت. این مقدار فاصله برای ما که مبتدی بودیم بیش از حد به نظر می رسید. سلاحهایی مانند کالیبر 50 و توپ ضد هوایی 23 میلیمتری به ما آموزش داده شد. بعد از اینکه بر روی تپه ا اکبر شهر مستقر شدیم باز به پادگان می آمدیم و سلاحهای نیمه سنگین به ما آموزش داده می شد.   

ارسال شده در توسط باقر نیوز

استقرار همراه با اظطراب در سپاه کرمانشاه: بعد از ظهر 31/6/1359 نهار نخورده وارد کرمانشاه شدیم و امید داشتیم به مقصد که رسیدیم غذایی مناسب به دستمان برسد ولی اوضاع کاملاً درهم برهم و حملات هوایی دشمن همه چیز را به هم ریخته بود. مرتب اعلام وضعیت قرمز می شد و ما باید از محل سپاه بیرون رفته و در اطراف و خیابان یا ورزشگاه هم جوار پناه بگیریم. اولین چتر بسیار بزرگ و نیم سوخته بمبهای سنگین دشمن را به داخل سپاه آوردند. بعضی مواقع هم هواپیمای دشمن می آمد و بعضی موارد بمباران می کرد. بعضی از برادران نگهبان محلی هم موقع اعلام وضعیت قرمز تیر هوایی می زدند. خلاصه چهار روز را در سپاه کرمانشاه ماندیم تا تکلیفمان روشن شود که به سنندج برویم یا قصرشیرین، در نهایت ما سهمیه سنندج شدیم و از کامیاران تا سنندج را با اسکورت رفتیم زیرا جاده امنیت کافی نداشت و احتمال کمین ضد انقلاب وجود داشت.


ارسال شده در توسط باقر نیوز
اولین صحنه از شهر کرمانشاه: بعد از ظهر 31/6/1359 به شهر نزدیک می شدیم اوضاع غیر عادی به نظر می رسید مردم در حال خروج از شهر بودند! به پادگان ابتدای شهر که رسیدیم دیدیم تعدادی از ساختمانها خراب شده! هر کسی حرفی می زد، اکثراً بر این نظر تأکید داشتند که ضد انقلاب بمب گذاری کرده است. بر خلاف نظر اکثر بنده گفتم خیر هواپیماهای دشمن آمده و بمباران کرده است زیرا ساختمان روی هم کوبیده شده و اگر بمب گذاری بود آهن و مصالح ساختمانی به اطراف پرت می شد. آقای عباس سامعی که راننده مان بود مسخره کرد و گفت چطور 150 کیلومتر هواپیمای دشمن آمده وکسی جلویش را نگرفته است!؟ با ورود به شهر متوجه شدیم که دشمن بعثی حمله گسترده هوایی به کشورمان داشته و فرودگاه مهرآباد را هم بمباران کرده است.

ارسال شده در توسط باقر نیوز
بی سابقه ترین بدرقه: سی ام شهریور سال 1359 گروهی از نیروهای بسیج و سپاه یزد به منطقه غرب کشور اعزام شدیم قبل از حرکت به دیدار آیت ا صدوقی امام جمعه محترم یزد رفتیم. ایشان استقبال گرمی از برادران داشتند و ضمن سخنرانی با یکایک برادران دست داده و با ایشان روبوسی می کردند. بنده ضمن اینکه دست دادم دست ایشان را بوسیدم که ایشان بلافاصله سرم را بوسیدند. از منزل ایشان که بیرون آمدیم عده ای از مردم در کوچه حضور یافته تا از ما بدرقه کنند. برای اینکه حرکتمان شور و حالی داشته باشد من سرود ما مسلح به ا اکبریم را شروع کردم وبقیه برادران هم همراهی می کردند ولی چون در حال حرکت بودیم من نفس کم می آوردم سرود این بود: ما مسلح به ا اکبریم بر صف دشمنان حمله می بریم. ماهمه پیرو خط رهبریم بر صف مشرکان حمله می بریم لا اله لا اله الا الله وحده وحده وحده وحده انجز انجز انجز وعده نصر نصر نصر عبده لا شریک لاشریک لاشریک له انجز وعده ونصر عبده الله اکبر خمینی رهبر.
     هنگامی که وارد خیابان امام خمینی شدیم عده ای از مردم برای بدرقه مان حضور یافته بودند موقعی که به چهارراه شهدا رسیدیم ازدحام بیشتر شد و در خیابان قیام مردم بچه ها را روی شانه گذاشته و می بردند. در این فکر بودم که نکند من را نیز بالا ببرند که یک باره یک نفر سرش را به وسط پای من آورد وبلندم کرد مقداری که مرا برد از این وضعیت خجالنی بودم برای اینکه خود را آزاد کنم به حالت ملق خودم را از روی دوش او به زمین انداختم. در میدان شهیدمصطفی خمینی نیز ازدحام بود وبعضی مردم کتاب دعا و هدیه هایی را به بچه ها می دادند. دیدم یک پیرزن مرتب تلاش می کند که قرآنی را به ما بدهد ولی بچه ها نمی گرفتند او صدا می زد ای پاسدار قرآن این قرآن را بگیر. من به طرف او رفتم و آن قرآن کوچک را گرفتم. سپس از مسیر بلوار امامزاده جعفر به مقر سپاه بازگشتیم و توسط دو دستگاه مینی بوس به سمت باختران ( کرمانشاه ) حرکت کردیم. آنچه باعث شده بود این بدرقه بی سابقه شود اطلاعیه ای بود که از صدای یزد پخش شد و از مردم خواسته بودند که در مراسم بدرقه شرکت کنند.

 


ارسال شده در توسط باقر نیوز

     سالگرد دفاع مقدس در سال 1361 یا 1362 بود که مراسمی در خلدبرین یزد گرفته شد و نیروهای مسلح و بسیجی ها رژه رفتند طبق معمول از قبل مقداری مواد محترقه آماده کرده بودم و در جلوی جایگاه زیر پای رژه روندگان بر روی پرچم شیطان بزرگ امریکا منفجر می شد. مراسم که تمام شد به محل سپاه یزد آمدم دیدم حرزاده و بندگار سایه در کنار دیوار نشسته اند. بندگار از دور گفت اوه اصغر ترقه اومد! من هم که تعدادی دیگر از ترقه ها داخل جیبم بود برای پاسخگویی نزدشان رفتم و یک عدد آنرا که در کاغذ زرورقی بود نزدیکشان انداختم که منفجر نشد. حرزاده که نزدیکش بود تلنگ خود را جمع کرد تا آنرا از آنجا دور کند همینطور که تلنگش را رها نمود و به کاغذ زرورقی زد بلافاصله سر انگشتش منفجر و صدایش محوطه سپاه را در برگرفت. حرزاده که مقداری از این انفجار یکه خورده بود متوجه شد که به هر چیزی نباید تلنگ زد.  


ارسال شده در توسط باقر نیوز

     در اندیمشک به ما گفتند جاده اهواز در منطقه شوش در تیر رس دشمن است و شما باید برای اطمینان خاطر از مسیر دزفول به اهواز بروید. اما با توجه به اینکه راهمان خیلی دور می شد این کار را نکردند. البته ماشینهای دیگر نظامی وً شخصی می رفتند ولی برای اتوبوس می گفتند بهتر است نرود زیرا اثابت گلوله به اتوبوس تلفات جانی بیشتری داشت. نزدیکیهای غروب بود که به شوش رسیدیم. صدای گلوله توپ از دور شنیده می شد بعضی از بچه ها حسابی هول برداشته بودند. و بیم این وجود داشت که یک وقت گلوله به جاده زده شود. در کنار جاده مواضع خاکی تکی برای استقرار خودروهای نظامی و تانک ایجاد شده بود که غالباً خالی بود. یک وقت آقای فتوحی لب به سخن گشوده و برای توجیه برادران گفتند این موضعها را که می بینید برای دشمن است و الآن ما در پنجاه متری دشمن قرار داریم!! بعضی از بچه ها باورشان شده و ترسشان بیشتر شد و تعجب از این داشتند که چرا ما را نمی زنند!! بعد کم کم متوجه شدند که این یک شوخی بود. بارگاه حضرت دانیال را از دور به ما نشان دادند و برای اولین بار به آن حضرت سلام کردیم. از شوش که عبور کردیم نگرانی کمتر شد زیرا از دشمن دور می شدیم. به هفت تپه رسیده و پس از آن به اهواز آمدیم. اما اهواز هم زیر آتش توپخانه دشمن بود زیرا دشمن در 10 کیلومتری جاده اهواز خرمشهر مستقر شده بود. شهر بسیار خلوت بود ما با عبور از میدان چهار شیر به طرف جاده اهواز آبادان رفته و شب هنگام 2/10/59 در مقر گلف پیاده شدیم.


ارسال شده در توسط باقر نیوز
چند روزی بود که امتحانات سال چهارم هنرستان را پشت سرگذاشته بودم و با بسیج که در خیابان مهدی یزد بود همکاری داشتم اعلام کردند هر کسی بخواهد می تواند به مأموریت غرب کشور اعزام شود. من موضوع را با مادر و پدرم مطرح کردم که تعجب کردند و گفتند دیوانه شده ای؟! جون من تصمیمم را گرفته بودم آنها هم درنهایت رضایتشان جلب شد لذا قریب بیست نفر پاسدار و بسیجی با یک مینی بوس ازسپاه یزد به سمت تهران جهت اعزام حرکت کردیم.
ارسال شده در توسط باقر نیوز

     ایشان در مسافرتی که چند سال پیش از رفسنجان به یزد داشتیم تعریف کرد سال 1361 ( بعد از عملیات طریق القدس) یک اعزام سنگین از استان کرمان به جبهه انجام شد که تعداد زیادی نیرو به همراه امکانات و هدایای مردمی در آن قرار داشت و من هم کامیونم از هدایای مردمی بود. وی می گفت به شهرهای مختلف که می رسیدیم از نیروها استقبال می شد. در شیراز این استقبال طولانی شد و گویا نیروها برای زیارت به شاه چراغ رفتند. ما مدت زیادی وقت داشتیم. یکی از راننده ها گفت برویم مغازه برای خرید. داخل مفازه راننده ای پیشنهاد کرد که اینجا تنباکوهای خوبی دارد تو هم بخر من گفتم تنباکو می خوام چکار، یک وقت یادم آمد که مادرم قلیان می کشد لذا 2 کیلو تنباکو گرفتم و آنرا پشت صندلیم گذاشتم. به اهواز که رسیدیم هر کسی را به جایی فرستادند تا بارش را خالی کند. من را به منطقه بستان فرستادند.

    

     به محل تدارکات منطقه که رسیدیم راهنمایی همراه من کردند تا این وسایل را به بنه تدارکاتی خط ببرم؛ موقعی که به آنجا رسیدیم به اطراف گلوله توپ زمین می خورد. آنجا گفتند ماشین را داخل یک گودی ببرم تا تخلیه کنند و به من گفتند که به سنگر برای استراحت بروم اما من می خواستم بیشتر بیرون باشم و منطقه راببینم. مقداری از بار ماشین تخلیه شده بود که دیدم موتور سواری از طرف خط رسید که اوقاتش خیلی تلخ و چهره اش پر از گرد و خاک بود. دیدم به طرف بارها رفت و اجناسی که تخلیه شده را وارسی می کند گویا دنبال چیزی می گردد. من نزدیک او رفتم و به او گفتم به من بگو چه می خواهی تا به نو بگویم در این بار هست یا نیست خلاصه گوش نکرد گو اینکه رویش نمی شود بگوید. پس از بررسی زیاد نا امیدانه گفت نیست و با ناراحتی می خواست برود. من به او اصرار کردم حالا بگو چه می خواستی؟ وی گفت من به قلیان عادت دارم و چند روزی است تنباکویم تمام شده و به دنبال تنباکو آمدم. گفت یک وقت یادم آمد که تنباکو برای مادرم گرفتم؛ از پشت صندلی ماشین آن پاکت تنباکو را برداشتم و به او دادم که بسیار خوشحال شد و با چشمانی گریان گفت ای امام زمان (عج) به قربانت که به فکر تنباکوی من هم هستی!! لازم به توضیح است قلیان کشیدن در جبهه بسیار نادر بوده و شنیدن این مطلب برای بنده که سالها در جبهه حضور داشتم تازگی داشت.


ارسال شده در توسط باقر نیوز

سوم خرداد سالروز آزادی خرمشهر از لوث وجود دشمن بعثی که با مدد الهی صورت گرفت بر ایرانیان غیور مبارک باد. یاد و خاطره شهدای جنگ تحمیلی بویژه عملیات بیت المقدس گرامی باد.


ارسال شده در توسط باقر نیوز
     پس ازاستقرار توپهای 175 میلیمتری باز عراقی ها قصرشیرین را آماج حملات گلوله ای خود قرار می دادند. و روزها بود که از استقرارشان می گذشت ولی ازشلیک خبری نبود!؟ این سؤال مطرح بود حال که دیرآمدند چرا شلیکی انجام نمی دهند؟ آشپزخانه صحرایی برادران توپخانه مراغه در فرستنده مستقر شده بود ما این سؤال را از آنها می کردیم یکی از آنها می گفت اینها بدون دستور نمی توانند کاری بکنند و دستور شلیک نیامده و چون ناظر بودن برتجاوز دشمن برای برادران ارتش هم سخت بود گویا اینطور برای آنها توجیه کرده بودند که اگر ما با این توپها شلیکی انجام دهیم دشمن با هواپیماهایش دست به بمباران خواهد زد! خلاصه تا 12/6/1359 که در منطقه حضورداشتیم توپهای دوربرد هیچ شلیکی انجام ندادند و این سؤال که این توپهارا برای چه به منطقه آوردند؟ را همراهمان به یزذآوردیم.

ارسال شده در توسط باقر نیوز
   1   2      >