سفارش تبلیغ
صبا ویژن

باقر نیوز


قرآن
نهج البلاغه
صحیفه سجادیّه
دفتر حفظ و نشر
دفتر مقام معظم رهبری
قوه قضائیه
شورای نگهبان
مجلس شورای اسلامی
ریاست جمهوری
بلاگفا
ایرنیک
مشخصات دامنه ها
قاسم روانبخش
کیهان
پرتو سخن
طنز دکتر سلام
قانون اساسی
وبلاگ اصولگرا
چمیل ایران
خبرگزاری فارس
بی باک
رجانیوز
یزد رسا
یزد امروز
یزد فردا
بسیج پیشکسوتان
ساعت و تقویم
خبرگزاری تقریب
یزد بانو
سردار خیبر
آثار آیت الله مصباح یزدی
گوگل
پارسی جو
کلوپ
فیس نما
سایت پیوندها
اظهار نامه مالیات بر ارزش افزوده
فتن
سمن
توفان
گلچینه
تامین اجتماعی نیروهای مسلح
لیست بیمه
فیش حقوق
سایت محمد صالح جوکار
وطن امروز
تریبون
مرابطون
فیروزی
راز قطعنامه
نهم دی
شبکه اصلاع رسانی دانا
افسران جوان
یزد آوا
خوانده شده ها
اطلاع رسانی پرونده قضایی
برج نیوز
میبد ما
نشریه خط حزب الله
صراط نیوز
عصر سیاست
خبرگزاری تسنیم
وبسایت کریمی قدوسی
ثبت نام زائران پیاده اربعین
نسیم آنلاین
تقویم نجومی
مسافت یاب
نتایج آزمون فنی حرفه ای
سید ابراهیم رئیسی
پیشگامان
صدا و سیما
سازمان امور مالیاتی
بنیاد ملی نخبگان
ثبت اختراع
راه راستی گفتگو با...
پارس دهملا
ایتا
ایران معاصر
بانک جامع اطلاعاتی صهیونیسم
سینما مارکت
ایتا
بازتاب برنا
مرکز مالکیت معنوی
سامانه ثنا
سامانه بام بانک ملی

     طرحی دادم که یک آمپلی فایر و بلند گو وضبط صوت برایمان تهیه کنند تا ما آنرا برای عراقی های داخل آلبوعفریه شمالی بگذاریم. .بعد از چند روز تهیه شد. ابتدا با برادر میردهقان به همراه چند گونی خالی و بیل و کلنگ به محل رفتیم تا به مدرسه کوچک آجری ( یک اتاقه بود) رسیدیم مقداری جلوتر شروع به کندن زمین نمودیم تا یک گودال قبرمانند درست شد بعد خاکها را داخل گونی نموده و و دو تا  دو تا گونیها  را بالای سنگر به هم گذاشتیم تا سقفی برای آن درست شود تا از ترکش خمپاره 60 در امان باشیم بلند گو را حدود صد متر جلوتر برده تا گلوله ها کمتر به ما آسیب برساند. کارمان که تمام شد برگشتیم.. محل استقرار ما تا دشمن در آنطرف رودخانه کمتر از یکصد متر بود و از سمت دشت تا دشمن(در ساریه) حدود 2 کیلومتر فاصله داشتیم و بر روی ما دید و تیر داشتند. محل بسیار خطرناکی بود زیرا تا نیروهای خودی چند کیلومتر فاصله داشتیم و تا اندازه ای در میان دشمن بودیم. خلاصه شب آمدیم. برادر میردهقان جلو سنگر نگهبانی می داد و من نوار را گذاشتم سرودهای عربی الله واحد خمینی قائد و از این قبیل بود. ابتدا عراقی ها سر و صدایشان بلند شد و پس از دقایقی شروع به پرتاب خمپاره 60 به محل بلند گو و همچنین تیراندازی کردند. هردو به زحمت خود را داخل سنگر کشیده تا ترکش بهمان نخورد. چون بیش از 2 کیلومتر با مقرمان فاصله داشتیم اگر اتفاقی می افتاد کمکی در کار نبود. لذا در این زمینه باید خیلی دقت می کردیم. خلاصه به قدری زدند تا سیم بلند گو قطع شد. پس از اینکه آرام گرفتند در آن تاریکی دنبال سیم رفته و محل قطع شده را وصل کرده و مجدداً نوار را روشن کردیم. باز شروع به گلوله باران نمودند. پس از اینکه یک دور برایشان نوار گذاشتیم و بسیاری از گلوله هایشان مصرف شد نیمه های شب برای استراحت به مالکیه آمدیم. ضمناً هر بار که جلو می رفتیم با برادران چمران که در بین راه بودند هماهنگ می کردیم تا هنگام بازگشت تیری نشویم. این کار را بسیاری از شبها تکرار کرده و عراقی ها هم به جز گلوله زدن کاری نمی کردند. با توجه به اینکه آنها کاملاً روی ما از سه طرف دید داشتند و در روز می دیدند دو نفر بیشتر نیستیم براحتی می توانستند گروهی را از ساریه به طرف ما فرستاده و ما را محاصره کنند و یا از رودخانه تعدادی عبور نموده و ما را دستگیر کرده و یا راه بازگشت ما را ببندند.


ارسال شده در توسط باقر نیوز

     یکی از مشکلاتی که در منطقه سوسنگرد وجود داشت این بود که مردم احشام خود را که اکثر گاو بودند رها و فرار نموده بودند این گاوها هم مورد اثابت گلوله ها قرار گرفته و ضمن تلف شدن منطقه نیز پر از بوی تعفن می شد. گاوها هم بعضاً به صورت گله ای در منطقه تردد می کردند. یک گله گاو که قریب یکصد رأس بودند در منطقه بین مالکیه و ساریه حضور داشتند و بسیاری از اینها برای نوشیدن آب هم به کنار رودخانه می رفتند که در گل گیر کرده و نمی توانستند خود را رها کنند. با چند تن از برادران گروه چمران صحبت کردم و پیشنهاد دادم بیایند کمک کنیم و در یک بعد از ظهر این گله گاو را به مالکیه برده و به سوسنگرد ببریم. این نظر قبول شد و فردای آن به محل رفته و هنگامی که آفتاب غروب کرد و دید عراقی ها کم شد به طرف گاوها حرکت کرده و جلو آنها ایستاده و شروع به هی کردن آنها نمودیم تا به عقب برگردند. اما آنها ایستاده و ما را که سه نفر بودیم نگاه می کردند و تکان نمی خوردند پس از چند دقیقه که وضع به همین منوال پیش رفت ناگهان یکی از گاوها رم نمود و از منطقه بازی که بین ما بود خواست عبور کند بقیه هم به دنبالش شروع به دویدن کردند. بلافاصله به سرعت از سر راهشان فرار کردیم و اگر این کار را نکرده بودیم زیر دست و پای این گاوها افتاده و ما را له می کردند.

     اینها همچنان با سرعت هر چه تمام به سمت ساریه پیش می رفتند. منطقه پر از گرد وخاک شده بود. در این لحظه حدوداً زمان اذان مغرب بود و ما نا امیدانه به مقر بازمی گشتیم که ناگهان آتشهای سنگین دشمن در کل منطقه شروع به باریدن گرفت!! دشمن خیال کرده بودد غافلگیر شده و به آنها حمله شده است. این آتشها هم بر روی منطقه ای که ما از آن مسیر می رفتیم و هم بر روی گاو.ها و هم بر مالکیه و حتی سوسنگرد شدیداً می ریخت. با دویدن به اولین موضع که برادران گروه چمران حضور داشتند رسیدیم.. به گمانم آنجا نماز مغرب و عشاء را خواندم و خواستم تنهایی به مالکیه بازگردم که گفتند خطرناک است و بمان فردا صبح برو من گفتم از نبامدنم نگران می شوند و به دنبالم می آیند که ممکن است حادثه ای برای آنها پیش بیاید. خلاصه در آن تاریکی راه افتاده و با سرعت می دویدم. تا زمان کمتری در راه باشم تا ترس از تاریکی و تنهایی کم شود و هم کمتر در معرض آتش دشمن باشم. در بین راه آتشهای توپ و خمپاره دشمن همچنان بر منطقه ریزش داشت و حوالی من هم چند گلوله آمد که با خیز رفتن ترکشهای آن را از خود دور می کردم. خلاصه به مالکیه رسیدم و خود را به فرماندهی معرفی نمودم. متوجه شدم آتش سنگین دشمن چند نفر از نیروهای غیر یزدی را شهید و مجروح کرده است.


ارسال شده در توسط باقر نیوز

بعد از اینکه فرماندهمان برادر فتوحی درجریان ارشاد عراقی ها مجروح شد با توجه به اینکه یک قبضه خمپاره انداز 81 میلیمتری تازگی به ما داده بودند بنده به ذهنم آمد گلوله خمپاره منور را باز کرده و مواد آتش زای آنرا بیرون بیاوریم و به جای آن اعلامیه قرار داده و برای عراقیها ارسال کنیم که مورد استقبال قرار گرفت و نمی دانم دیگر تا چه مرحله ای آنرا دنبال کردند.  


ارسال شده در توسط باقر نیوز

     یکی از چیزهایی که برای برادران جلب توجه داشت و مایل بودند به عنوان یادگاری برای خود داشته باشند چتر خمپاره منور بود که بعض مواقع سالم در اطرف پیدا می شد و بعضی هم حریص بودند و و به دنبال آوردن چتر می رفتند که بنده هیچگاه با این کار موافق نبودم چرا که اگر گلوله ای در آن لحظه می آمد چیز خیلی زشتی می شد. ولی چند مورد تکه های سر و ته گلوله منور 60 که اتفاقی در بین راه می دیدم بر می داشتم .


ارسال شده در توسط باقر نیوز

     در مالکیه که مستقر بودیم (بهمن 59) اطلاع یافتم تعدادی از برادران سپاه و کسانی که در عملیات آزادسازی هویزه شرکت داشتند جلوتر در یک ساختمانی مستقر هستند به دیدارشان رفتم که بنده را تحویل گرفته و تعارف کردند آنها یک قبضه خمپاره انداز 81 میلیمتری داشتند و تعریف کردند که امروز خیلی شانس آوردیم گلوله ای که داخل قبضه انداختیم چند متر جلوتر از قبضه به زمین خورد و منفجر نشد من به سراغ گلوله رفته و آنرا برداشتم تا با خود ببرم آنها گفتند خطرناک است و من گفتم مواظبش هستم. آن برادران تعدادی مین ضدتانک تی ام 46 نیز در منطقه هویزه خنثی کرده و در اتاقشان نگهداری می کردند. چند روز بعد برای آموزش چند روزه تخریب و سلاحهای نیمه سنگین به اهواز در مقر گلف رفتم هنگامی که بازگشتم بچه ها گفتند دیروز عراقی ها یک موشک زمین به زمین زدند و قریب 20 نفری که در آنجا مستقر بودند همه قطعه قطعه شدند من به محل که رفتم متوجه شدم موشکی در کار نبوده بلکه آن مینهای ضدتانک که برادران نزد خود نگهداری می کردند منفجر گردیده و همه شان قطعه قطعه شده بودند. گفتند چند گونی توانستند در اطراف جنازه هایشان را پیدا کنند.

     یک روز بعد در کنار منبع آب می رفتم یک شی خاکی و چرب به نظرم آمد آنرا که بررسی کردم دیدم قسمتی از سر یکی از برادران شهید است لذا بیشتر حساس شده و اطراف را بازبینی کردم دیدم هنوز قطعه هایی از بدن این برادران در اطراف پراکنده است ولی با توجه به آتشی که در منطقه بود بیشتر از این نتوانسته بودند تجسس کنند. بنده این موضوع را به فرماندهی اطلاع دادم ولی کسی دیگر دنبال آن را نگرفت. به نظرم چند احتمال برای انفجار و جود داشته یکی اینکه گلوله ای به طور مستقیم به مینها خورده که احتمالش ضعیف است دوم اینکه ماسوره روی مین بوده و بر اثر جابجایی و پرت نمودن مین بقیه هم منفجر شده و احتمال ضعیف دیگری که وجود داشت ماسوره ای تأخیری بر روی یکی از مینها بوده و یا عناصری از دشمن اعم از منافقین یا نفوذی این ها را منفجر کرده بود.


ارسال شده در توسط باقر نیوز

     یک شب (دی ماه 59) که با یکی از برادرانی که یادم نیست از کدام استان بود در کنار سیل بند روستای مالکیه نگهبان بودیم. این تنها سنگر ما (گردان صراف) در روستای مالکیه بود که یک تیربار ام یک در آن مستقر بود و من بعضی مواقع در پاسخ به عراقی ها با آن به طرف آلبوعفریه شمالی تیر اندازی می کردم. این برادر که خیلی محتاط بود به من توصیه و نصیحت می کرد که رعایت مسائل ایمنی را بنمایم و بی احتیاطی نکنم. او معمولاً کلاه آهنی بر سرداشت و سعی می نمود در مدت نگهبانی درپناه سنگر باشد ولی بنده هیچکدام را رعایت نمی کردم البته کار او را هم درست می دانستم اما نه به آن غلیظی که باعث تضعیف روحیه جنگی شود. چند روز بعد گلوله خمپاره ای در نزدیکی این برادر به زمین خورد و گفتند ترکش بسیار کوجکی به پیشانیش خورد و به شهادت رسید.       


ارسال شده در توسط باقر نیوز

    چند روزی که در مالکیه بودیم (دی 1359) گفتند تعدادی از شهدای عملیات هویزه را برادران توانستند عقب بیاورند لذا یک سیمرغ وانت رفته بود تا شهداء را از انتهای مالکیه بیاورد. من در کنار جاده ورودی مالکیه که به تازگی یک خاکریز برای آن زده شده بود نگهبان بودم یک وقت دیدم یک سیمرغ با باری سنگین می آید با تعجب دیدم بیش از ده جنازه داخل خودرو بر روی هم گذاشته و از کنارم عبور کرد. این صحنه برایم غیر منتظره بود و و از اینکه بچه ها اینگونه مظلومانه با خیانت بنی صدر به شهادت رسیدند غمگین شدم.


ارسال شده در توسط باقر نیوز

     شبها که نگهبان بودیم بعض مواقع گلوله های خمپاره و توپ منور بالای سرمان باز می شد لذا دو تکه سنگین آهنی که از آن جدا می شد با توجه به سرعت بالای آن و پیچیدن هوا در آن صدای شدید کرکر می کرد این صدا اولی که باز می شد شدت آن زیاد بود و کم کم سرعتش کم می شد و به پائین می آمد ولی در این چند ثانیه ای که تکه ها می خواست زمین بخورد به قولی دل تو دلمان نبود و اگر یکی از آنها بر سرمان می خورد با داشتن کلاه آهنی هم مرگمان حتمی بود لذا هنگامی که تلاپی یکی از آنها زمین می خورد مقداری خیالمان راحت می شد و تالاپ بعدی خیالمان کاملاً راحت می شد. این نگرانی بیشتر مربوط به گلوله های خمپاره 82 میلیمتری عراقی ها بود که با خرج زیاد به بالاترین نقطه اوج می رسانده و بالای سرمان بازمی شد و بعضی مواقع تا بیش از 30 ثانیه طول می کشید تا تکه ها به زمین بخورد اما گلوله های توپ منور، هم تعدادش کم بود و هم اگر بالای سرمان باز می شد با توجه به شتابی که داشت تکه هایش در منطقه ای دیگر می افتاد. (مربوط به روستای مالکیه سوسنگرد بهمن و اسفند 59)


ارسال شده در توسط باقر نیوز

نزدیکترین (بهمن 59) جایی که می توانستیم با عراقیها درگیر شویم مقابل روستای آلبوعفریه شمالی بود ولی بیش از دو کیلومتر راه باید پیاده می آمدیم تا به این روستا می رسیدیم و عقبه ای هم نداشتیم و دشمن از سه طرف بر روی ما دید و تیر داشت. و به زحمت تعدادی گلوله خمپاره 60 میلیمتری به همراه لوله آن با خود برده و به طرف دشمن شلیک می کردیم و آنها هم برای هر گلوله که شلیک می کردیم چندین گلوله پاسخ می دادند. از آنجا که با زحمت زیاد گلوله ها را می آوردیم خیلی می خواستیم گلوله ها به داخل سنگر عراقی ها بخورد ولی آنها هنگامی که صدای شلیک خمپاره را می شنیدند داخل سنگرهایشان مخفی می شدند از طرفی. هر وقت ما چند تیر به سمت دشمن شلیک می کردیم آنها به طور هماهنگ از سنگرهایشان مقداری بالا می آمدند و صدها تیر به طرفمان شلیک می کردند که طبعاً ما نمی توانستیم در آن لحظه جوابشان دهیم زیرا خطر تیر خوردن فراوان بود.در ارتباط با این قضیه یک طرحی به ذهنم آمد و آن این بود که من گلوله خمپاره را آماده روی دهانه لوله که در دستم بود می گذاشتم و به همراهی اشاره می کردم که یک رگبار به طرف دشمن شلیک کند. در همین لحظه من خمپاره را به داخل قبضه می انداختم و صدای خفیف شلیک خمپاره در بین صدای رگبار ژ3 محو می شد و دشمن متوجه شلیک نمی گردید. لذا بلافاصله مشغول پاسخ دادن به رگبار می شدند که این باعث می شد صدای فرّ آمدن گلوله خمپاره 60 را هم نشنوند. لذا گلوله در حالی کنارشان زمین می خورد که قسمتی از بدنشان بیرون از سنگر بود و در حال رگبار زدن بودند. تکرار این کار باعث شد تا دیگر آنها با حجم بالا پاسخ تیرهای ما را ندهند و گمان می کردند همراه آن رگبار گلوله خمپاره ای هم در راه است..


ارسال شده در توسط باقر نیوز

     یک روز ( بهمن 59) که قبضه خمپاره 60 را در روبروی روستای آلبوعفریه شمالی در داخل یک ساختمان روستایی که بین نیروهای دشمن بود مستقر کرده بودم قبضه دارای پایه و قنداق بود و گلوله ها را دقیقاً به موضع دشمن به آنطرف رودخانه نیسان می فرستادم. دیده بان هم خودم بودم. پس از اینکه گلوله را شلیک می کردم سریعاً به داخل اتاقی می رفتم که به طرف دشمن یک سوراخ داشت و با رفتن روی بشکه دقیقاً می دیدم گلوله به کجا اثابت می کند. گویا گلوله ها مؤثر واقع شده بود و از روبرو دیگر جوابی نمی آمد. یک وقت دیدم از طرف روستای ساریه که بر روی ما دید داشتند و موضع خمپاره 60 را مشاهده می کردند یک تانک به صورت مستقیم با احتیاط شروع به شلیک کرد! ابتدا گلوله با فاصله زیادی در بیابان به زمین خورد. من متوجه شدم هدفشان زدن این قبضه است و احتمالاً عراقی های داخل آلبوعفریه شمالی درخواست کمک کرده بودند لذا من هم شلیکها را بیشتر کردم. اما گلوله بعدی دشمن نزدیکتر شد و همینطور جلو می آمد من حدث زدم گلوله بعدی دقیقاً به محل قبضه می خورد لذا داخل آن اتاق روستایی که برای دیدن محل اثابت رفتم بیرون نیامدم تا گلوله بعدی دشمن برسد. با تعجب دیدم گلوله تانک بعدی با سوت شدید از بالای قبضه عبور کرد و حدود 300 متر جلوتر به داخل سنگر دشمن در آنطرف رودخانه در کنار ساختمان شیروانی اثابت کرد و همگی خوشحال شدیم که گلوله تانک دشمن به داخل سنگر نیروهای خودشان اثابت نمود. پس از این دیگر شلیکی از سوی تانک دشمن صورت نگرفت و ما هم اندک گلوله ای که آورده بودیم را تمام کرده و به مالکیه بازگشتیم.                     


ارسال شده در توسط باقر نیوز
<      1   2   3      >