سفارش تبلیغ
صبا ویژن

باقر نیوز


قرآن
نهج البلاغه
صحیفه سجادیّه
دفتر حفظ و نشر
دفتر مقام معظم رهبری
قوه قضائیه
شورای نگهبان
مجلس شورای اسلامی
ریاست جمهوری
بلاگفا
ایرنیک
مشخصات دامنه ها
قاسم روانبخش
کیهان
پرتو سخن
طنز دکتر سلام
قانون اساسی
وبلاگ اصولگرا
چمیل ایران
خبرگزاری فارس
بی باک
رجانیوز
یزد رسا
یزد امروز
یزد فردا
بسیج پیشکسوتان
ساعت و تقویم
خبرگزاری تقریب
یزد بانو
سردار خیبر
آثار آیت الله مصباح یزدی
گوگل
پارسی جو
کلوپ
فیس نما
سایت پیوندها
اظهار نامه مالیات بر ارزش افزوده
فتن
سمن
توفان
گلچینه
تامین اجتماعی نیروهای مسلح
لیست بیمه
فیش حقوق
سایت محمد صالح جوکار
وطن امروز
تریبون
مرابطون
فیروزی
راز قطعنامه
نهم دی
شبکه اصلاع رسانی دانا
افسران جوان
یزد آوا
خوانده شده ها
اطلاع رسانی پرونده قضایی
برج نیوز
میبد ما
نشریه خط حزب الله
صراط نیوز
عصر سیاست
خبرگزاری تسنیم
وبسایت کریمی قدوسی
ثبت نام زائران پیاده اربعین
نسیم آنلاین
تقویم نجومی
مسافت یاب
نتایج آزمون فنی حرفه ای
سید ابراهیم رئیسی
پیشگامان
صدا و سیما
سازمان امور مالیاتی
بنیاد ملی نخبگان
ثبت اختراع
راه راستی گفتگو با...
پارس دهملا
ایتا
ایران معاصر
بانک جامع اطلاعاتی صهیونیسم
سینما مارکت
ایتا
بازتاب برنا
مرکز مالکیت معنوی
سامانه ثنا
سامانه بام بانک ملی

     ایشان در مسافرتی که چند سال پیش از رفسنجان به یزد داشتیم تعریف کرد سال 1361 ( بعد از عملیات طریق القدس) یک اعزام سنگین از استان کرمان به جبهه انجام شد که تعداد زیادی نیرو به همراه امکانات و هدایای مردمی در آن قرار داشت و من هم کامیونم از هدایای مردمی بود. وی می گفت به شهرهای مختلف که می رسیدیم از نیروها استقبال می شد. در شیراز این استقبال طولانی شد و گویا نیروها برای زیارت به شاه چراغ رفتند. ما مدت زیادی وقت داشتیم. یکی از راننده ها گفت برویم مغازه برای خرید. داخل مفازه راننده ای پیشنهاد کرد که اینجا تنباکوهای خوبی دارد تو هم بخر من گفتم تنباکو می خوام چکار، یک وقت یادم آمد که مادرم قلیان می کشد لذا 2 کیلو تنباکو گرفتم و آنرا پشت صندلیم گذاشتم. به اهواز که رسیدیم هر کسی را به جایی فرستادند تا بارش را خالی کند. من را به منطقه بستان فرستادند.

    

     به محل تدارکات منطقه که رسیدیم راهنمایی همراه من کردند تا این وسایل را به بنه تدارکاتی خط ببرم؛ موقعی که به آنجا رسیدیم به اطراف گلوله توپ زمین می خورد. آنجا گفتند ماشین را داخل یک گودی ببرم تا تخلیه کنند و به من گفتند که به سنگر برای استراحت بروم اما من می خواستم بیشتر بیرون باشم و منطقه راببینم. مقداری از بار ماشین تخلیه شده بود که دیدم موتور سواری از طرف خط رسید که اوقاتش خیلی تلخ و چهره اش پر از گرد و خاک بود. دیدم به طرف بارها رفت و اجناسی که تخلیه شده را وارسی می کند گویا دنبال چیزی می گردد. من نزدیک او رفتم و به او گفتم به من بگو چه می خواهی تا به نو بگویم در این بار هست یا نیست خلاصه گوش نکرد گو اینکه رویش نمی شود بگوید. پس از بررسی زیاد نا امیدانه گفت نیست و با ناراحتی می خواست برود. من به او اصرار کردم حالا بگو چه می خواستی؟ وی گفت من به قلیان عادت دارم و چند روزی است تنباکویم تمام شده و به دنبال تنباکو آمدم. گفت یک وقت یادم آمد که تنباکو برای مادرم گرفتم؛ از پشت صندلی ماشین آن پاکت تنباکو را برداشتم و به او دادم که بسیار خوشحال شد و با چشمانی گریان گفت ای امام زمان (عج) به قربانت که به فکر تنباکوی من هم هستی!! لازم به توضیح است قلیان کشیدن در جبهه بسیار نادر بوده و شنیدن این مطلب برای بنده که سالها در جبهه حضور داشتم تازگی داشت.


ارسال شده در توسط باقر نیوز