سفارش تبلیغ
صبا ویژن

باقر نیوز


قرآن
نهج البلاغه
صحیفه سجادیّه
دفتر حفظ و نشر
دفتر مقام معظم رهبری
قوه قضائیه
شورای نگهبان
مجلس شورای اسلامی
ریاست جمهوری
بلاگفا
ایرنیک
مشخصات دامنه ها
قاسم روانبخش
کیهان
پرتو سخن
طنز دکتر سلام
قانون اساسی
وبلاگ اصولگرا
چمیل ایران
خبرگزاری فارس
بی باک
رجانیوز
یزد رسا
یزد امروز
یزد فردا
بسیج پیشکسوتان
ساعت و تقویم
خبرگزاری تقریب
یزد بانو
سردار خیبر
آثار آیت الله مصباح یزدی
گوگل
پارسی جو
کلوپ
فیس نما
سایت پیوندها
اظهار نامه مالیات بر ارزش افزوده
فتن
سمن
توفان
گلچینه
تامین اجتماعی نیروهای مسلح
لیست بیمه
فیش حقوق
سایت محمد صالح جوکار
وطن امروز
تریبون
مرابطون
فیروزی
راز قطعنامه
نهم دی
شبکه اصلاع رسانی دانا
افسران جوان
یزد آوا
خوانده شده ها
اطلاع رسانی پرونده قضایی
برج نیوز
میبد ما
نشریه خط حزب الله
صراط نیوز
عصر سیاست
خبرگزاری تسنیم
وبسایت کریمی قدوسی
ثبت نام زائران پیاده اربعین
نسیم آنلاین
تقویم نجومی
مسافت یاب
نتایج آزمون فنی حرفه ای
سید ابراهیم رئیسی
پیشگامان
صدا و سیما
سازمان امور مالیاتی
بنیاد ملی نخبگان
ثبت اختراع
راه راستی گفتگو با...
پارس دهملا
ایتا
ایران معاصر
بانک جامع اطلاعاتی صهیونیسم
سینما مارکت
ایتا
بازتاب برنا
مرکز مالکیت معنوی
سامانه ثنا
سامانه بام بانک ملی

     در یک شب تاریک که مهتاب در آسمان نبود (دی ماه 59) با هماهنگی بچه های چمران برای گذاشتن نوار به جلوی روستای آلبوعفریه شمالی آمده بودیم. قبل از اینکه نوار را بگذاریم دیدیم گروهی دارند می آیند! نمی دانستیم اینها عراقی هستند یا خودی!؟ خلاصه بلند گو را روشن نکرده و منتظر شدیم که چه می کنند. یک وقت از جلو ما عبور کردند و دیدیم در کنار سیل بند گسترش یافته و به طرف عراقی ها شروع به تیراندازی کردند و خوشحال شدیم که خودی هستند. من به برادر میردهقان گفتم من جلوتر می روم و به آنها بگویم که ما اینجا هستیم و یک وقت خیال نکنند دشمن هستیم. همینکه جلو می رفتم در آن تاریکی دیدم یک برادری که هیکلی هم بود می خواهد یک نارنجک تفنگی ژ3 به طرف عراقی ها بزند، صدایش زدم که برادر ما خودی هستیم که از چا پرید و نارنجک تفنگی را به طرف من گرفت و با تندی می گفت کیستی؟!! ایست و نزدیک می آمد تا به جند قدمی من رسید و سر اسلحه اش که نارنجک تفنگی بود به طرف سرم گرفته بود. من هم با آن لهجه یزدی می گفتم ما خودی هستیم و از گردان صراف می باشیم ولی گویا او متوجه نمی شد و یقین کرده بود دشمن هستم. خلاصه در آن تاریکی و سر و صدای شلیک خودی و دشمن با یک مکافاتی حالیش کردم که خودی هستم. بعد که متوجه شد گفت چرا بدون هماهنگی به اینجا آمدید که من گفتم قبل از اینکه شما بیائید با هماهنگی به اینجا آمدیم و آنها به شما چیزی نگفتند. بعد متوجه شدیم این برادران از گروه چمران بودند که از سوسنگرد آمده بودند. این برادری که من با وی روبرو شدم مسئولشان بود وی گفت نزدیک بود نارنجک تفنگی را به سرت شلیک کنم.


ارسال شده در توسط باقر نیوز